ما تا اومدیم شروع کنیم به برگشت شکوهمند و افتخار آفرین و فلان، زدن اینترنت رو ترکوندن. تــــف به روشون با کلی دردسر و هزار تا فیلتر شکن و ویپیان استفاده کردن میتونم بیام اینجا.زده به سرم که مثل بقیه بچهها که رفتن روی سایت منم برم سایت بزنم که از فیلتر بودن در بیام.ولی داخلی نمیشه گرفت.میگن خطرناکه همهچیز رو کنترل میکنن.ما هم که دهنمون چفت و بست نداره، یکی درمیون از سر تا تهشون رو تف بارون میکنیم!!! امتحانات هم داره شروع میشه و هیچ کاری نکردم.دو تا پروژه کتوکلفت باید تحویل بدم که هیچکدومشون رو هم انجام ندادم.جالبش اینجاست که حتی نمیدونم باید چیکار کنم.یکی از پروژهها طراحی سیستم آبیاری یه مزرعه است که اجرا هم شده و الانم در حال فعالیته. بعد این استاد ما نقشهش رو داده و گفته برید طراحی کنید.حالا چهجوری و چگونه معلوم نیست.خیلی هم اصرار داره که اگه نیارید نمره نمیدم و هیچ ارفاقی نمیکنم بهتون! ما هم گفتیم ارفاق نکن!نهایت نمیخوای 7 نمره رو بدی ما هم توی برگه امتحان 13 رو میگیرم دیگه!! :-| (اسمایلی نهایت اعتماد بنفس و خرخونی!!) فعلاً همینقدر ناله کردن بسه.بقیهش باشه واسه بعد. پانوشت: یادم باشه دفعهی بعد قضیه این استاده رو تعریف کنم که تصادف کرده بود تو جاده و من رسیدم بالا سرش!
۱۳۹۰ آذر ۲۲, سهشنبه
ولی افتاد مشکلها
ما تا اومدیم شروع کنیم به برگشت شکوهمند و افتخار آفرین و فلان، زدن اینترنت رو ترکوندن. تــــف به روشون با کلی دردسر و هزار تا فیلتر شکن و ویپیان استفاده کردن میتونم بیام اینجا.زده به سرم که مثل بقیه بچهها که رفتن روی سایت منم برم سایت بزنم که از فیلتر بودن در بیام.ولی داخلی نمیشه گرفت.میگن خطرناکه همهچیز رو کنترل میکنن.ما هم که دهنمون چفت و بست نداره، یکی درمیون از سر تا تهشون رو تف بارون میکنیم!!! امتحانات هم داره شروع میشه و هیچ کاری نکردم.دو تا پروژه کتوکلفت باید تحویل بدم که هیچکدومشون رو هم انجام ندادم.جالبش اینجاست که حتی نمیدونم باید چیکار کنم.یکی از پروژهها طراحی سیستم آبیاری یه مزرعه است که اجرا هم شده و الانم در حال فعالیته. بعد این استاد ما نقشهش رو داده و گفته برید طراحی کنید.حالا چهجوری و چگونه معلوم نیست.خیلی هم اصرار داره که اگه نیارید نمره نمیدم و هیچ ارفاقی نمیکنم بهتون! ما هم گفتیم ارفاق نکن!نهایت نمیخوای 7 نمره رو بدی ما هم توی برگه امتحان 13 رو میگیرم دیگه!! :-| (اسمایلی نهایت اعتماد بنفس و خرخونی!!) فعلاً همینقدر ناله کردن بسه.بقیهش باشه واسه بعد. پانوشت: یادم باشه دفعهی بعد قضیه این استاده رو تعریف کنم که تصادف کرده بود تو جاده و من رسیدم بالا سرش!
۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه
سلام من به تو یار قدیمی
داشتم به کسی نگو رو میخوندم که نتهشتم رو توی ستونش دیدم.دلم تنگ شد.اومدم اینجا اشک تو چشام جمع شد.
چقدر ظلم کردم به این نتهشتم.چقدر به خودم ظلم کردم.چقدر حرفام رو ریختم تو خودم.
دوست دارم دوباره بیام بنویسم.از همه چی.مثل قبل.
امیدوارم که بشه.
راستی، سلام!
امیدوارم که بشه.
راستی، سلام!
۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه
سر خط مهمترین خبرها!
بالاخره بعد از یک ماه و خرده ای اومدم که نت هشتم رو به روز کنم.
توی این یک ماه اتفاقهای خوب و بد خیلی افتاده، که خیلیهاش رو یادم نیست، خیلیهاش رو هم اگه نگم بهتره.
اول از همه اخطار بدم که ممکنه این پست طولانی باشه و حوصلتون سر بره! البته سعی میکنم که خلاصه بگم.
اما ادامه ی ماجرا
تا اینجا رسیدیم که رئیسم بهم اس ام اس میداد و این مسائل.یکی دو روز بعد از این که مرخصی گرفتم و اومدم خونه، اونجا کلا کن فیکون شد. دقیقاً همون روزهایی که اون اساماسهای کذایی بهم میرسید و البته همین الان هم که دارم این پست رو منتشر میکنم یه جدیدش بهم رسید.رئیس رو انداختن بیرون به خاطر اینکه با بچه ها خیلی رفیق بود و خیلی باهاشون راه میومد.بعد از اون هم شرکت زد زیر اینکه کی گفته حقوقتون فلان قدره؟نخـــــیر!اشتباه گفتند، بد توجیهتون کردند حقوقتون نصف این چیزیه که فکر میکردید!!!
بچه ها هم عصبانی میشن و اعتراض میکنند. ولی هیچ مدرکی ازشون نداریم که بگیم حقوقمون باید بیشتر باشه و از اول انقدر باهامون توافق نکرده بودن.از اون روز به بعد هم تصفیه کردن بچه ها شروع میشه و اونایی که شلوغ کرده بودن رو انداختن بیرون تا روزی که من برگشتم سر کار. وقتی رفتم سرکار کلی بد و بیراه بارم کردند که واسه چی این همه روز رفتی مرخصی؟ البته منم نامردی نکردم و حسابی از خجالتشون در اومدم و نذاشتم که زیاد اوج بگیرن!!!
صبح روزی که بعد از دو هفته رفتم شرکت وقتی بچهها من و دیدند کلی ذوق کردن!فکر میکردند انداختنم بیرون.بعد از دو ساعت سلام و احوالپرسی و همین اتفاقهای بالا رو واسم تعریف کردند. بدجوری بندههای خدای رو ترسونده بودن.خیلی ها رو انداخته بودن بیرون، خیلی ها رو هم فرستاده بودن تبعید به خود شرکت(ما توی ساختمون خوده قوه کار میکنیم.)یک عالمه قانون جدید و چرت وضع کردند. گفتن که حرف زدن توی سایت ممنوعه. با تلفن حرف زدن هم ممنوعه، اگه میخواید با تلفن حرف بزنید باید برید توی دستشویی!!!(یکی نیست بهشون بگه آخه بیشرفا! چون خودتون توی دستشویی از این کارا میکنید، باید بقیه هم این کار و بکنن؟نه آقاجان! دستشویی جای حرف زدن نیست جای چیز کردنه!!)و کلی قانون مسخره ی دیگه.
با تعریفهایی که اینور اونور ازم شنیده بودند، اونجا شده بودم یه غول واسه رئیس جدید!
خیلی الکی الکی و سر هیچی اسم در کرده بودم.فکر میکردند و میکنن که من کی هستم!!ولی کور خوندن، من هیچی نیستم!!دی:
روز اول وقتی که ساعت کاری تموم شد و رفتم تا ساعت خروج بزنم رئیس جدید گفت که چه خبره؟ چرا الان؟ اون از اون همه مرخصی و اینم از الان که داری انقدر زود میری.آقا من و میگی؟ قاطی کردم اونم چه قاطی کردنی!اصلا یهو کنترلم رو از دست دادم و کلی داد و بیداد راه انداختم.بیچاره رئیسه کلی جا خورد، فکر نمیکرد که یهو جوش بیارم.تقصیره من هم نبود. اون روز کلی خبر بد شنیدم. دیدم که نود درصد همکارام رو انداختن بیرون.البته اون هم منظوری نداشت، همیشه تا 7 شب میموندم و این چند وقت هم ساعت 4 و نیم میرفتم بیرون از سر کار. اون روز ساعت 2 میخواستم برم، از بس که حرف های بچه ها رو شنیدم و کلی انرژی منفی گرفتم، اصلا نمیتونستم کار کنم.رئیس گفت آخه به من گفتن که شما همیشه دو شیفت میمونی! گفتم بیخود کردن(!!)من بخاطر رفاقتی که با اون رئیس قبلی داشتم میموندم! دلیلی نداره بعد از ساعت کاری اینجا بمونم.این و گفتم و ساعت و زدم و بدون خداحافظی اومدم بیرون.فرداش رئیسه رفت برای اولین بار نون گرفت تا مثلا اون جوّی که با اومدن من دوباره متشنج شده بود یکم آروم بشه و گفت بیاید تو اتاق من صبحونه بخورید. من و دو سه تا دیگه از بچه ها که یه جورایی سران فتنه بودیم نرفتیم. بعد از صبحونه، اول از همه به من گفت برم تو دفترش و کلی بد و بیراه بارم کرد و یه عالمه هم دعوام کرد. این دفعه صبر پیشه کردم و چیزی نگفتم.شدیم یک، یک مساوی و منتظر موندم تا اولین فرصت برای زدن ضربه ی بعدی بهش!
خلاصه اینکه تا همین دیروز یکی اون میزنه، یکی من!موندم که چرا اخراجم نمیکنن.
خب دیگه واسه اینبار بسه.اتفاقای بعدی رو هم روزهای بعد مینویسم.
فقط نکته ی آخر اینکه به احتمال خیلی زیاد با این وضع موجود، تا عید بیشتر اونجا نمونم.
پی نوشت یک: شرمنده این چند وقت نشد که به کسی سر بزنم.ایشالا یواش یواش میرسم خدمتتون!
پی نوشت دو: خب یه دیکتاتور دیگه هم رفت.ایشالا عروسی به کوچه ما هم برسه.بلند بگو آمـــــــــین.
پی نوشت سه: بالاخره 25 بهمن باعث شد که وبلاگ به دردنخور ما هم یه بار طعم فیلتر شدن رو بچشه!!!!(آیکون اون یارو که میگه ما سه تا رو کجا میبرید!دی:)
۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه
اوه مای گاد!!!
این چند وقت یخورده حال نداشتم که باشم، یه خورده هم درس نذاشت(البته همه اش یخورده!!!دی:)اومدم وبلاگ رو به خاطر این آپ کنم که کف کردم همین الان.یعنی انقدر شوکه هستم که نمیدونم چی باید بگم.پس میرم سر اصل مطلب و اینکه همین الان این اس ام اس رسید و میخوام بذارمش اینجا:
فرستنده:من
دلیلش:محبت
هدف:بدونی بیادتم
نتیجه:46تومن ضرر!!
خب به نظرتون این اساماس رو کی میتونه زده باشه؟؟؟ آورین، درست حدس زدید!!! اون کسی نیست جز رئیسم در سر کار!!!! اووووووووووووووووف!! تازه خبر ندارید که صبح هم یه چیز دیگه برام فرستاده بود که خب خیلی طولانیه و حال ندارم بنویسمش اینجا.هفته ی قبل هم که رفتم و گفتم دو هفته مرخصی میخوام هی میگفت دلمون برات تنگ میشه و این حرفا.وقتی هم که داشتم از سر کار میومدم بیرون اومد و کلی ماچ و بوسه راه انداخت، در حدی که فکر کردم دارم میرم سفر قندهار! فقط الان یه مشکل خیلی بزرگ دارم، نمیدونم بهش جواب بدم یا نه!اصلا میترسم اشتباهی واسم میفرسته اینها رو که خب خیلی بعیده.آدم مگه چند بار اشتباه میکنه؟؟ بعدتر از اون اینکه اصلا من اساماس اینجوریی کسی نمیزنه بهم که بخوام جوابش رو بدم!!موندم چیکار کنم.
از یه طرفی هم میگم نکنه طرف دگرباش باشه!!!!!ولی خب زن و بچه داره بابا.بچه اش هم هم سن منه.
:)))))
پینوشت:امتحانا هم داره شروع میشه و من همینجوری سرشار از استرس و کابوس های شبانه هستم. دیروز داشتم به مامانم همین رو میگفتم. بهم گفت خاک بر اون سرت کنن که هنوز بعد از این همه سال مثل سالهای دبستانت کابوس میبینی واسه امتحاناتت.
:((((
تـــف به هرچی امتحان و درس و دانشگاهه.خسته شدم دیگه.
بعداًنوشت:تا اول بهمن به خاطر امتحانا نیستم.التماس دعا به شدت هرچه تمام تر.فقط خدا کنه بتونم این یکسال معتاد شدن به اینترنت و رو تحمل کنم این چند وقت و نیام!!
۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه
هوووووووووق بهت
متولدين شهريور : نارنجي
نخستين موضوعي كه در مورد متولدين شهريور جلب توجه مي كند آن است كه وي طوري رفتار مي كند كه انگار مسأله مهمي درذهن خود دارد و او در تلاش است كه آن را حل كند. يا گاهي اوقات احساس مبهمي به شما دست مي دهد كه انگار او از چيزي نگران است. اين احتمال واقعاً وجود دارد زيرا نگراني براي او كاملاً طبيعي است و لبخند دلپذير او هميشه مشكلات بزرگ او را مخفي مي كند. اين انسان كمال گرا را نمي توانيد در محافل اجتماعي پيدا كنيد. احتمال اينكه تا ديروقت شب در محيط كار او را بيابيد بسيار بيشتر از آن است كه در ميهماني او را ببينيد!
خواستم بگم داره چرت میگه!مرتیکه!کی گفته من میتونم در مواقعی که چیزی نگرانم میکنه و حالم خوب نیست لبخند دلپذیر بزنم؟؟
بعدشم خیلی هم مهمونی دوست دارم.اصلا اگه بشه کل زندگیم رو تو مهمونی و توی جمعهایی که دوستشون دارم میگذرونم.
خلاصه اینکه، ای نویسنده ی این مطلب، تــــــف به اون روت بیاد با این دری وری هایی که مینویسی.از کجات در میاری این چیزا رو؟؟؟(آخیش خیلی وقت بود یه تف اساسی ننداخته بودیم.دلمون تنگ شده بود واسش)
بی ربط نوشت:خوشم میاد نشستن روی شاخه و دارن ارهاش میکنن.یه مشت پــُفیوزِ عوضی...تف به روی تک تکشون از بالا تا پایین.(اگه این رو نمیگفتم خفه میشدم.ولی حیف که...)
۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه
پاییز پدر سالار
امروز برای اولین بار توی سر کار، من رو بلند کردن و یکی دیگه رو نشوندن جام!!وقتی بلند شدم همهی 18-19 نفر با تعجب من و نگاه میکردن که یعنی چی شده که این و بلندش کردن از پای کامپیوتر!جالبه بدونید که من تنها کسی بودم توی اونجا که صندلی مخصوص به خودم و کیبورد مخصوص به خودم رو داشتم و دارم و با بقیه فرق میکرد و فرق میکنه.اینکه اونجا یکی رو بلند کنن و کسه دیگه ای بشینه جات یه چیز خیلی عادیه و معمولا پیش میاد ولی نه برای من.این حرفا رو زدم که بگم عظمتم چقدر بود اونجا!!ولی امروز اون عظمت شکست!!
عیب نداره.خداییش سر کار خیلی خدایی میکردم.به قول سیاوش قمیشی که توی یکی از شعرهای قدیمیش میگه:
روزگارمون پاییز می شه
اما هیچ وقت زمستون نمی شه
برگای سبزمون زرد می شه
بهارمون زمستون نمی شه
۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه
حالم بده!
یه بدی(شایدم یه خوبی)که دارم اینه که وقتی مریض میشم و حالِ جسمیم خوب نیست اصلا مشخص نمیشه.
یعنی دارم دور از جونم، خاک بر دهانم میمیرما ولی توی چهرهام اصلا مشخص نمیشه.نمیدونم چرا.از زمان طفولیت هم همینجوری بودم.حالا هی قسم و آیه بخور که، بخدا مریضم، حال ندارم نفس بکشم ولی کیه که باور کنه؟ نمونه اش همین دیشب.وقتی میخواستم سرفه کنم سینه ام درد میگرفت و مجبور بودم فقط "اِهه اِهه"کنم!بعد بابام گیر داده بود که داری مسخره بازی در میاری!!حالا خوبه با هم دیگه رفتیم و دو تا آمپول زدیما(تازه خوبه دکتره نمیخواست آمپول بده.بعد چون اصرار کردم که درس و مشق و کار و این چیزا دارم، آمپول هم بده که زود خوب بشم.اونم نامردی نکرد و 4 تا نوشت.دوتاش رو دیشب زدم یکیش رو صبح زدم یکیش رو هم شب باید بزنم.)
ولی از اون طرف وقتی حال روحیم خوب نباشه هرچقدر هم که بخوابم پنهان کنم نمیشه.لامصب همچین تابلو میشه در حدی که هرکی میبینتم میگه چیزی شده؟؟چرا تو لَکی؟؟رو فرم نیستی و این چیزا.
آخرنوشت: بحمدالله هدفمندم هم که کردنمون!!!
متاسفم واسه خودم مملکتم که چند تا الاغ دارن به گه میکشنش و هیچ کدوممون هم جیکمون در نمیاد.
لوتر کینگ میگه: «تا خم نشی کسی سوارت نمیشه!»
خلاصه اینکه از ماست که بر ماست
۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه
چه کنم با غم دل؟
خیلی وقت پیشا وقتی که هنوز خیلی بچه بودم(یادم نیست چند سالم بود)وقتی که میرفتیم شهرستان روبروی خونه ی پدربزرگ یه خونه بود که شیروونی داشت و فکر کنم که سه طبقه بود.این خونه یه خانواده با چند تا بچه زندگی میکردن که با ما دوست بودن و فکر کنم که رابطه ی فامیلی هم داشتیم و داریم.بچه های این خونه کلا با خانواده ی ما رفیق بودن مثلا مادرم با یکی از خواهرا دوست بود و بقیه هم به همین شکل.دو تا بچه ی کوچیک هم سن و سال منم داشتند. یکی علیرضا که فکر کنم ازم یه سال بزرگتر بود و اون یکی هم پریا که فکر کنم یکی دو سال ازم کوچیکتر بود. با هم همبازی بودیم. نمیدونم چی شد که اونا من و فراموش کردن و منم اونا رو. تا همین چند سال پیش که باز علیرضا رو دیدم.من اون رو میشناختم و هنوز از دوران کودکی خاطراتی ازش توی ذهنم داشتم، ولی اون من و یادش نمونده بود(یا شایدم من اینطور فکر میکنم)ولی مامانم همچنان با خواهر های بزرگترشون رابطه داشت و گاهی میرفت و میدیدشون.
تا این که پارسال خواهر علیرضا (یعنی پریا) به یه مریضی دچار شد. سرطان گرفت. ریه اش کلی آب آورد و... بعد از چند جلسه شیمی درمانی حالش بهتر شد و برگشت خونه، ولی همچنان مریض بود. امروز بعد از ظهر بهم خبر دادن که پریا فوت کرده!
خیلی واسم درد داشت و داره.آخه فقط 18-19 سالش بود. هنوز خیلی جوون بود. آخه پدر مادرش خیلی سختی کشیده بودن. آخه بچه ی آخر خانواده بود.آخه قبل از اون دو تا از خواهرهای دیگه اش هم تو جوونی مرده بودن. آخه بابای پیرش طاقت این همه سختی رو نداره.آخه...
۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه
تازه طرف کلی هم ادعای نگه داشتن حرمت داره!!
خیلی جالبه!!این رئیسمون میخواد ملت رو صدا کنه(که خب قبلا هم گفتم همه خانم هستند)اسم کوچیکشون رو صدا میکنه، تازه آخرش یه جـــون هم میذاره مثلا الهام جون، حدیث جون و...بعد وقتی میخواد من و صدا کنه با اسم فامیل صدا میکنه و اولش هم یه آقا میذاره!!
ای تــــف به این شانس که از رئیس هم شانس نیاوردیم.
:))))
۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه
یعنی میشالان؟؟؟
خیلی آدم جوگیری هستم.حالا انقدر از این کار میگم که حال همه بد بشه.
قضیه اینجوریه که ما یه گروهیم که توی دو تا سایت مختلف داریم یه کاری رو انجام میدیم.از اون طرف دختر عمهام با من همکارِ و توی اون یکی سایت کار میکنه.چند وقت پیش چند تا نیرو بین این دو تا سایت جا به جا شد.یه دختره اومده که توی سایت پایین کنار دختر عمهام کار میکرده و یه جورایی با هم دوست شده بودن. دختر عمه ام به این دختره گفته که پسر داییم اونجاست.حالا شما ببین طرف چقدر باهوشه!!برگشته گفته پسرداییت کدومه؟!؟!؟!؟
یعنی من موندم، میشه یه نفر انقدر باهوش باشه؟؟؟ در عجبم که خدا چطور دلش اومده تمام هوش و ذکاوت رو فقط به یه بندهاش ببخشه؟ پس بقیه چی؟؟
یکی نیست بگه:
آخه زرنگ، باهوش، پُــلپُــسول، دیوانه، دِ آخه الـــــاخ جز من، پسر دیگه ای مگه اونجا کار میکنه؟؟؟
ای خدا، از همکار هم شانس نیاوردیم!!
تــــف
۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه
توصیه ی حیاتی
همیشه قبـل از این که پشت سـر رئیستون حرف بزنید، مـطمئن بـشیـد کـه طـرف مقابـلتون
دختــــر رئیــــس نباشه
ای تــــــف به این شانس.
۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه
عقده ای، بخیل، حسود و...
اول از همه بگم که هفته ی قبل سوم آذر تولد دادشمون بود!و خب مشخصه که تولدش مبارک.
دومش هم اینکه چرا من هروقت میام اینجا و میخوام که کلی حرف بزنم یادم میره؟؟
سومش هم اینکه آخه آدم انقدر بخیل؟انقدر بدبخت؟انقدر چــــــیز؟!
البته قبلش بگم که بدونید.توی این محل کارمون من یه دونه آقا هستم و بقیه 17-18 نفر خانم تشریف دارن.
هفته ی پیش طبق معمول این چند وقت دور از جونتون داشتیم عین خـــــر کار میکردیم که ییهُــوَکی دو نفر اومدن داخل اتاق و شروع کردن قدم زدن و چپ چپ من رو نگاه کردن.ما هم به روی مبارکمون نیاوردیم و همینجوری کارمون رو میکردیم.اینا که رفتن، رئیسمون اومد وایساد بالاسرم و گفت میچی(!!)اینا بازرس بودن!!گفتن که باید سایت آقایون از خانم ها جدا باشه.
حالا خوبه ما دم در نشستیم و وسط خانوم ها نیستیم،باور کنید اگه من پسر سر به زیر و محجوب و آقایی نبودم الان حکم سنگسارم رو هم داده بودن!!والا
از این طرف من تجربه ام از همه ی این خانم توی اینکار بیشتر و خیلی وقتها سوالاتشون رو جواب میدم.از یه طرف نیروی خوبی مثل من رو نمیخوان از دست بدن(میدونم میدونم خیلی شکسته نفسی میکنم ولی چه کنیم که کارمون درسته!!دی: )از طرف دیگه جابجا شدن من یعنی اضافه که کردن 18 تا کامپیوتر، 18 تا میز کامپیوتر، 18 تا نیروی کاری حرفه ای، 18 تا حقوق اضافه، 18 تا چایی اضافه، 18 تا بیسکوییت اضافه و...تازه پول برق و کسی که باید مسئول این نیروهای جدید باشه و شیفت بعد از ظهر رو نگفتم!!شما خودتون بقیه اش رو حساب کنید.
ببین تو رو خدا حاضرن تمام هزینه ها رو 36 برابر کنن به خاطر اینکه من نشینم یه گوشه ی اتاق و یه وقت زبونم لال، خاک بر دهانم عرش به لرزه در نیاد و اسلام به خطر نیفته.
خلاصه که تـــــــــف به این قانون مسخره(خیلی دلتون واسه این تـــف های من تنگ شده بود نه؟؟)
:)))
۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه
دلم گرفته ای یار...
این چند وقت خیلی تحت فشار هستم و کل زندگیم به هم ریخته.در حدی که فقط یه نیم ساعت میتونم بیام اینترنت.پس این نیومدن ها و سر نزدن ها رو بذارید رو حساب خستگی و کمبود وقت!
هی میخوام اینجا از این غم و غصه و گرفتاری و نا رفیقی و این چیزا ننویسم نمیشه.یعنی نمیذارن که بشه.
خیلی وقته دارم فکر میکنم که پس به کی میشه گفت رفیق؟؟رفیق کیه؟چه معیاری واسه رفاقت هست؟
مگه نباید رفقا پشت هم باشن و تو غم ها و شادی ها هوای هم دیگه رو داشته باشن؟مگه نباید به فکر رفیقشون باشن؟مگه نباید کم نذارن تو رفقات؟مگه نباید...
اگه اینجوریه من هیچ دوست و رفیقی ندارم!(البته دوستای وبلاگیم رو حساب نکردما.رفقای وبلاگ واقعاً رفیق هستند.دمتون گرم!)چرا من نتونستم توی این همه سال یه رفیق واسه خودم پیدا کنم؟آخه چرا؟یعنی مشکل از منه؟یعنی من خیلی پرتوقع هستم؟یعنی این که آدم انتظار داشته باشه اونایی که ادعای رفاقت دارن باهاش پشتش باشن و هواش رو داشته باشن توقع زیادیه؟این که میگم سر رفیقشون رو کلاه نذارن توقع زیادیه؟اینکه با رفیقشون دو رو نباشن توقع زیادیه؟ اینکه میگم ریاکاری نباشه تو کارشون انتظار زیادیه؟
نمیدونم!
پس به چی میگن رفاقت؟به کی میگن دوست و رفیق؟
پی نوشت یک: والا به خدا نمیدونم چم شده.چرا انقدر حساس شدم رو خودم هم موندم.امیدوارم حالم بهتر بشه.
پی نوشت دو: این چند روزی که نبودم چه خبر شده؟ چند تا از دوستای وبلاگیم دیگه نمینویسن!خیلی ناراحت شدم.
۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه
دستهای پینه بسته!!
الان کلی حرف دارم که بزنم و نمیدونم کدوم رو بگم.
میبینم که همه کف کردن از این رویی که دارم.واقعا خودم هم موندم.احتمالا از اثرات گرمسار رفتنه!!!
از چهارشنبه به طور نسبتا رسمی کار رو شروع کردم.یخورده استرس دارم.آخه این پروژهه مربوط میشه به قوه قضاییه و پرونده های بایگانی شده.از اونجایی که پرونده ها خیلی زیاد بوده شروع کردن و دارن پروندهها رو از دهه 20 و حتی قبل از اون خلاصه نویسی میکنن و میریزنشون دور.حالا ما هم داریم اون خلاصه ها رو وارد سیستمشون میکنیم.یعنی الان تاریخ تو دست منه!!(جوگیری رو دارین؟)خب پرونده ها رو که میرزن دور، پس همین چیزایی که داریم وارد سیستم میکنیم میمونه واسه نسل های بعدی دیگه.نسل های بعدی از همین چیزها میخواد مسائل اجتماعی زمان ما و گذشته هامون رو متوجه بشه.الان مثلا وقتی پرونده های دهههای بیست و سی رو که نگاه میکنم کاملا مشخصه که 90 درصد مشکلات اون موقع مالی بوده و ملت فقط به خاطر پول از هم شکایت داشتن.وقتی میرسیم به دهه 50، مشخصه که جو متشنج بوده و درگیری زیاد بوده.دهه 60 شکایت از مواد مخدر و بکش بکش بیداد میکنه.از اون به بعد مشکلات زناشویی و این چیزا هم میاد وسط.میبینید؟تاریخ و گذشتمون رو میشه از توی این پرونده ها کشید بیرون
اونایی که مثلا وارد هستند روزی 33 تا پرونده وارد میکنن.من توی این دو روز، روزی 18-19 تا وارد کردم و توی اون قسمتی که هستیم فعلا با اختلاف بسیار زیادی رکورد دار هستم!! تازه ساعت کاریه اونا از 8 تا 6 واسه ما از 8 تا 4. اونجا همه اش دارم فحش میخورم که چرا انقدر سریع میزنی.هنوز هیچی نشده دشمن پیدا کردم!!خب به من چه که شما نمیزنید و همه اش حرف میزنید؟ من میشینم تا خود ساعت چهار که بیام، یه سره پرونده وارد میکنم.
بدبختی آبدارچی هم نداره که چایی بیاره.خودت باید بری بریزی. که خب فراخیتمون(!!)اجازه نمیده.ببین چی شده بود که مسئولمون رفت واسم چایی آورد!!!وقتی چایی رو گذاشت رو میز یه لحظه احساس کردم همه دارن تو دوربین نگاه میکنن.
اینا رو گفتم که اگه انداختنم بیرون بدونید زیرآبم رو زدن.البته دارم سعی میکنم باهاشون رفاقت کنم که بعدا به مشکل بر نخورم.
سرتون رو درد نیارم، نهایتش اینکه همون دو روز اول میخ رو محکم کوبیدم.
راستی هنوز سر قیمت مشکل داریم و در حال رایزنی هستیم.
شانس آوردین مطلبی نبود که بخوام تف بندازم!!
همین.
:)
۱۳۸۹ آبان ۱۸, سهشنبه
سنگ پا قزوین!
خب از قدیم گفتن گر صبر کنی ز غوره حلوا که هیچی کشک بادمجون هم میسازند.
یک شنبه از همون جایی که انداختنم بیرون زنگ زدن و گفتن بیا سر کار، منم واسشون کلاس گذاشتم و گفتم وقت ندارم و نرفتم!! گفتم شاید فردا برم که خب فرداش هم نرفتم.تا اینکه امروز دوباره زنگ زدن گفتن آقا شما اینجا آموزش دیدی؟؟گفتم بهله، بهله شما آموزش هم نمیدادی ما بلد بودیم.
گفت فردا میتونی بیایی؟؟
باز مِن و مِن کردم و گفتم شاید اومدم!!
گفت ساعت هشت و نیم اینجا باش.
خلاصه که کلی سرشون منت گذاشتم.فردا برم ببینم چی میگن، اگه بخوان دور کاری کنم و توی خونه انجام بدم کار رو نمیرم.هم پولش کمه هم اینکه من میخواستم توی خونه بشینم که نمیرفتم سر کار!!
۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه
یاد باد آن روزگاران...
یادش بخیر.یادم میاد که منم یه زمانی واقعا شاد بودم.نمیتونستم اینایی رو که ناراحت هستن رو درک کنم.ولی زمونه است دیگه!همیشه یه جور نمیمونه.الان فقط خودم رو گول میزنم که شادم.یه عادتی دارم که از دوران کودکی همچنان همراهمه.
لبخند!!
من همیشه یه لبخند روی لبم بوده و هست.امروز توی سلمونی متوجه شدم که ناخودآگاه لبخند میزنم
.به این جمله ی معروف کاملا ایمان آوردم؛ "اونی که در ظاهر خیلی شاد، در داخل از همه غمگین تر".
اصلا دلم نمیخواد که این حرفا رو بزنم و فقط ناله کنم.یه زمانی مثل الان میرسه که آدم یهو به خودش میاد و میبینه که فقط داره ناله میکنه و همینجوری انرژی منفی متصاعد میکنه.
باید سعی کرد نیمه ی پر لیوان رو دید.مثلا همین نرفتن سر کار، اخراج شدن!
خب اگه منم میرفتم سر کار دیگه باید واسه خونمون یه خدمتکار میگرفتیم.دیدین؟ این یه نکته ی مثبت!!
میبینید چقدر راحت آدم میتونه خر بشه؟؟
الان من خر شدم.
تـــــُـف به این زندگی که آدم مجبور میشه هی خودش رو خر کنه که همه چی آرومه.
۱۳۸۹ آبان ۱۱, سهشنبه
بدون عنوان
ببخشید که انقدر بی ادبانه میگم.
ریدم به این مملکت که هنوز یه روز نرفته سرکار به خاطر اینکه نظرشون عوض شده و خانوم میخوان(!!) انداختنمون بیرون.
اعصابم ریخته بهم از ظهر تا حالا دارم فحش میدم.خیلی سعی کردم نیام اینجا و اینا رو نگم ولی نمیشد.اگه نمیگفتم خفه میشدم.
تــــــــف
آخر نوشت:سعی میکنم نا امید نشم و باز هم میرم بلکن نظرشون رو عوض کنن
۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه
۱۳۸۹ آبان ۴, سهشنبه
پیری زود رس
آقا الکی الکی پیر شدیم رفــــــــــــــــت!
قبلاً(منظورم سه چهار سال پیشِ)یک تار موی سپید بیشتر نداشتیم.ولی الان که توی آئینه خودم رو نگاه میکنم میبینم 4-5 موی سپید دارم.
هـ...ــعی روزگار، تــــــف بر تو که پیرمون کردی.
آقا کچل هم داریم میشیم!!به طور کاملا محسوس. موهام از پارسال تا الان خیلی ریخته.کف سرم کاملا مشخص شده.تراکم موهام کم شده.منی که خروار خروار مو داشتم و همه رشک میبردن از این موها.درسته که خوب حالت نمیگرفت و به زور ژل و کتیرا و چسب مو حالت میدادم بهش، ولی خداییش موی خوبی بود.خدایش بیامرزاد!
البته توی خانواده ی پدر ارث کچلی داریم ولی خب من دیرتر از اونها دارم کچل میشم.
عمو کوچیکه مو داشت این هوا!!اصلاً یه وضعی.موهاش رو بلند کرده بود مثل آبشارِ آنجل!!ولی الان کو؟؟کچل شد رفت.عمو بزرگه مو داشت هوارتا، در حدی که شونه توش نمیرفت ولی الان که کلهاش رو نیگا میکنی خودت رو هم میتونی ببینی(حالا این رو غلو کردم ولی خیلی کچل شده).
بابام که داداش بزرگه به حساب میاد هم موهاش ریخته ولی وضعش از اونا بهتره، هنوز وقتی نگاهش میکنی یه سیاهی میبینی!!
با این اوضاع دیگه کی بهمون زن میده؟؟؟(آیکون چشمک و زبونک و نیشخند و نیش تا بناگوش باز و این چیزا)
آره دیگه خلاصه اینکه این چند خط رو نوشتم به خاطر اینکه تـــفِ مربوطه رو بندازم تو صورت اونی که این پنج سال گذشته کم نبود، پارسال به تنهایی 10 سال از عمرمون رو کم کرد.
تـــــف به اون روت بیاد، نکبت!
اشتراک در:
پستها (Atom)